نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

فرشته کوچولو

یه روز متفاوت

دیروز (24 خرداد) برای من یه روز متفاوت بود! با مامان و بابام رفتیم یه جایی که یه عالمه عروسک و اسباب بازی بود و من کلی بازی کردم و البته چیزهایی هم بود که من تا حالا ندیده بودم. همیشه وقتی بازی میکنم مامانم تند تند از من عکس میگیره ولی اینجا که رفته بودیم یه آقاهه عکس میگرفت که خیلی هم بامزه بود و همش با من بازی میکرد و من رو میخندوند و تا من میخندیدم چیک چیک عکس میگرفت. مامانم هم تند تند لباسم رو عوض میکرد و خیلی ناراحت بود چون دو تا از لباسهام رو نیاورده بود، که البته خدا به من رحم کرد. بابای بیچاره!!!!!!!!! انقدر برای خندوندن من دالی بازی کرد و این طرف و اون طرف پرید که به نفس نفس افتاده بود. یه اتفاق دیگه هم که باعث شد مامانم ک...
25 خرداد 1391

نه ماهگی

باز هم یه 21 دیگه از راه رسید و من با 10 کیلو وزن وارد 10 ماهگی شدم. قدم 69 سانتی متره ولی مامانم میگه اشتباه شده آخه ماه قبل هم 69 بودم در حالیکه الان دستم به چیزهایی میرسه که قبلا نمی رسید. مثلا دسته فر گاز که الان همش آویزونشم یا اسباب بازیهام که مامانم روی پشتی میچینه و من الان خودم اونهارو برمیدارم. طی یکماه گذشته: یه دندونه دیگه هم درآوردم(جمعه 19 خرداد) و حالا سه تا دندون دارم دوتا پایین یه دونه بالا. برای تغییر وضعیت از حالت نشسته به چهار دست و پا و بالعکس کاملا مسلط شدم. با کمک گرفتن از وسایل مختلف مثل: انواع پایه ها (پایه مبل، پایه میز، پایه صندلی، پایه پنکه)، پشتی، پاهای مامان و بابام و .... و حتی دیوار صاف میتونم بایس...
23 خرداد 1391

تبعید

بعد از انجام یکسری حرکات آکروباتیک و مهیج توی گهواره ام، دیروز یک حرکت محیرالعقول انجام دادم که منجر به مستقل شدنم شد. دیروز بعد از ظهر وقتی بیدار شدم خودم رو از توی گهواره پرت کردم روی تختحواب و از اونجا هم افتادم توی سبد زیر گهواره! وقتی مامانم از صدای گریه من وارد اتاق شد دید بله جا تره و بچه نیست و وحشت زده دنبالم میگشت که از صدای من متوجه شد که من مثل یه ماهی افتادم توی تور!! این شد که بنده تبعید شدم به اتاق خودم و قرار بر این شد که دیگه توی تختخواب خودم بخوابم. البته قول نمیدم که اینجا هم آروم و قرار داشته باشم و اتفاقی برام نیفته. ...
21 خرداد 1391

بهترین هدیه

فکر میکنم برای روز پدر بهترین هدیه رو به باباجونم دادم. من از روز جمعه 5 خرداد گفتن حرف "ب" رو یاد گرفتم و کلمه "بابا" رو البته یه کم با سختی ادا میکنم. بعضی وقتها فقط میگم "با" و برای همین بابای نصفه نیمه ای که میگم بابام رو ابرها سیر میکنه. بابا جونم روزت مبارک شاید به نظر عکس بی ربطی باشه ولی ربطش اینه که این عکس همون روز جمعه گرفته شده خب چیکار کنم عکس دیگه ای نداشتم، بدون عکس هم که لطفی نداره! ...
17 خرداد 1391

روسری یا چادر؟

نمیدونم این که مامانم سرم کرده روسری که به من بزرگه ؟! یا چادر که به من کوچیکه ؟!    بله، ظاهراً روسری مامانمه که به من خییییلی بزرگه! ...
15 خرداد 1391

گردش کوچولو

از وقتی که هوا بهاری شده دیگه تقریبا هیچ تعطیلی رو خونه نیستیم و حسابی پارک خونم رفته بالا! ولی این بار یه گردش کوچولو با بابا و عمو مسعود توی حیاط خونه داشتیم به به! چه گلهایی این خانم مرغها هم زحمت میکشند و صبحونه من رو تأمین میکنند و من هر روز یه دونه زرده تخم مرغ نوش جان میکنم کاش دستم میرسید و تا بابا حواسش به آب دادن باغچه بود من هم یه گل میچیدم ...
15 خرداد 1391

روز مادر

                                                                               مادر مهربونم عزيز خوش زبونم تو گل بيخار منی رفيق من ، يار منی وقتی كه غصه دار باشم فقط تو غمخوار منی اي جان من فدای تو بهشت به زير پای تو ميلاد ...
24 ارديبهشت 1391

هشت ماهگی

نمیدونم چرا روزها و شبها به سرعت برق و باد میگذره! آخه اینهمه عجله برای چیه؟! به قول شاعر "به کجا چنین شتابان". و باز هم بنده یکماهه دیگه بزرگتر شدم و به نهمین ماه از زندگی ام رسیدم. در پایان این ماه: وزنم 9/700 کیلوگرم و قدم 69 سانتی متر شده.  چهار دست و پا میرم. تماشای کارتون رو خیلی دوست دارم ولی مامانم نمیذاره و میگه تلویزیون ضرر داره و برای شما خوب نیست!! گردش و بیرون رفتن رو هم دوست دارم و وقتی کسی میره بیرون دلم میخواد باهاش برم و اگه من رو نبرن گریه میکنم. روروک سواری هم دوست دارم ولی زود خسته میشم. صداها و شکلک های عجیب و غریب هم که فراوون.  عاشق دمر خوابیدن و غلت زدن توی خواب هستم. سیب و موز و هندونه...
22 ارديبهشت 1391